خاطره

امروز 19دی ماه را هیچوقت خیلی ها فراموش نمی کنند آنهایی که در کوران جنگ حضور داشتند . دی ماه سال 65 بود منطقه جنوب بوی باروت وخون می داد .استشمام عطر شهدایی که در عملیات کربلای 4 پرپر شده بودند و پیکرهای پاکشان در امتداد جاده اهواز به خرمشهر به پشت جبهه منتقل می شد . انگار هنوز دیروز بود که آقای جوریان فرمانده مخابرات گردان ما که گردان کاتیوشای تیپ 61 محرم بود به مقر گردان آمدند . ایشان خیلی سراسیمه بود و می گفت که در منطقه آبادان بخش زیادی از نیروهای ما به علت استفاده صدام خبیث از گازهای شیمیایی شهید شده اند و نیرو ی مخابرات لازم است . خیلی تلاش کردند که مرا نبرند اما دست بردار نبودم و بالاخره ایشان مرا به همراه خود به خرمشهر قهرمان و از آنجا به ابادان بردند . مدتی در مقر ابادان با دوستان دسته کاتیوشا  روزگار گذراندیم . آنهم در یکی از خانه های خالی از سکنه تا سنگرهایمان را درست کنیم . چند روزی بود که در دل نخلستانها مشغول ساخت سنگر بودیم . سنگرها ساخته شد و ما به منازل جنب سنگرها رفتیم تا سنگرها را تجهیز کنیم . اما همان شب اول یک خودروی آیفا آمد و گفته شد که همه تجهیزات راجمع کنید که برویم . همه میگفتند چه خبر است از جمله اقای اسدی . اما هیچ نمی شنیدند . سریعا تجهیزات جمع آوری شد و سوار بر ایفا به طرف دژ خرمشهر براه افتادیم .شب چهاردهم ماه بود هوا روشن بود . هر کسی در فکری بود . من آنشب در فکر  شهید محمدی همشهری بیرجندیمان بودم که همین چند روز پیش  پیکر زغال شده اش را به پشت جبهه فرستاده بودند . پسر نازنینی بود روحش شاد . خیلی از دوستان مشغول دعا و مناجات و خلوت با خدایشان بودند و معلوم نبود که فردا چه می شود . نیمه های شب به پشت دژ خرمشهر رسیدیم . حسابی خسته بودیم . در یک سنگر تازه ساز که فقط آهن آن سرپا شده و  پلیتهای آهنی آن نصب شده بود مستقر شدیم . هنوز خاکریزی و تکمیل استحکام آن انجام نشده بود . چند لحظه ای نگذشته بود که یک کامیون مهمات رسید و بایستی به سرعت تخلیه می شد . دسته جمعی کامیون را خالی کردیم و رفتیم که بخوابیم . اما مگر می شد بخوابی . هر آن در نزدیک سنگرمان گلوله توپی فرود می آمد و ما تا مدتی نمی توانستیم بخوابیم . اینجا مقدمات عملیات کربلای پنج بود . ان شب خاطره انگیز به صبح رسید و فردا ما مشغول کشیدن سیم و وصل تلفنهای قورباغه ای سنگرها بودیم که دوباره اقای جوریان با یک موتور آمد و گفت حسین سریع وسایلاتو جمع کن باید برگردی عقب  . از من اصرار بود و از ایشان انکار و بالاخره مجبور شدم و حرف فرمانده را قبول کردم . با هم چند کیلومتری عقب تر رفتیم و در قرارگاه تاکتیکی در یک چادر مستقر شدیم . چند روزی در قرارگاه تاکتیکی بودیم . اما یک شب صدای مهیبی شنیدیم بیرون پریدیم و تمام لامپها را خاموش کردیم . دیدیم صدای یک هواپیمای جنگنده است که برای بمباران مقر ما آمده است . آن شب مقدار زیادی بمب خوشه ای بر سرمان فرو ریخت اما چون شب بود در فاصله کمی از خاکریز فرود آمد و تلفات و خساراتی نداشت . ناگفته نماند که ما در نزدیکی سه راهیی مستقر بودیم که بعدها متوجه شدیم شهید تاجدینی هم در نزدیک ما نیرو داشت و هر روز با موتور ترل مخصوص خود از آنها بازدید می کرد . اما ایشان که تازه به بیرجند آمده بود نامه  و مقداری وسایل برایم اورده بود و در نامه ای که به من نوشته بود تقاضای آدرس دقیق را می کرد . اما من هم به دلایل امنیتی نتوانستم آدرس دقیق مقرمان را برایش بفرستم و با هم قرار گذاشتیم که در روز 23 بهمن که روز ترخیصمان بود در 5 طبقه اهواز همدیگر را ملاقات کنیم . اما ما زودتر ترخیص شدیم و دیدارها با این شهید بزرگوار قیامتی شد . روز بعد اقای جوریان آمده و گفتند باید باهم به خط مقدم نبرد در منطقه عمومی شلمچه بریم  . باز تعدای از همسنگران و دوستانمان شیمیایی شده بودند . مخصوصا آقای غلامی که سرباز و از بچه های مشهد بود به شدت شیمیایی شده بود و صورتش پراز تاولهای سیاه بود. با هم به منطقه رفتیم و من که 16 سال بیشتر نداشتم در پوست خودم نمی گنجیدم .به سنگر فرماندهی رفتیم و تجهیزات مورد نیاز را تحویل گرفته و مستقر شدیم . یادش بخیر . فرمانده دسته ما آقای طاهری از کاشمر بودند ایشان بسیار مرد وارسته و با تقوایی بودند . عملیات به شدت ادامه داشت . ما چند شبانه روز با سه کاتیوشا روی مواضع عراقیها موشک می ریختیم .و رزمندگان دلیر از مواضع مستحکم عراقیها در دریاچه ماهی و ... عبور می کردند . هر روز هواپیماهای دشمن برای خاموش کردن آتش توپخانه به ما حمله می کردند . اما هر روز یک یا دو فروند از انها سرنگون می شدند . عملیات به نقطه حساس رسیده بود . آن شب 6 قبضه کاتیوشا در محل ما مستقر شده بود .همزمان ارتباط قرارگاه با تمام نیروهای مستقر در منطقه برقرار شده بود . آنطرف خط سردار عزیز حاج محسن رضایی بودند که به ما خدا قوت و خسته نباشید می گفتند . اشک شوق در چشمهایمان جمع شده بود دوستان تمام سنگر انرژی دوباره ای گرفتند و دست بکار شدیم .  من گرا را از دیدبان گرفته و به هدایت آتش اعلام می کردم . دوستان هدایت آتش مختصات آنرا روی صفحه مختصات پیاده و به من می دادند و ما هم به آتش بار . خلاصه همزمان  با دستور شلیک ، 180 موشک کاتیوشا بر روی پلی می ریخت که تنها معبر مهم و اصلی عراقیها به بصره بود . من که یک دوربین هم به قرض گرفته بودم  خیلی علاقه داشتم که عکس شلیک همزمان آتشبارها را بگیرم . بعداز فرمان آتش بیرن پریدم که عکاسی کنم . غافل از اینکه موج انفجار آنها آنقدر زیاد است که نزدیک بود در دوربین کنده شود و فیلم سوخت و  در حسرت ثبت آن لحطه ماندم . یاد و خاطره همه شهیدان گلگون کفن شلمچه بخیر و روحشان شاد و یاد فرماندهان بزرگ و بلند مرتبه از جمله آقایان جوریان ، اسدی ، طاهری و سایر فرماندهان گرانقدر گردان بخیر آنانی که در اوج عظمت و بزرگواری و تقوا ، کوچکی و خادم بودن به ملت و کشور و رهبر و دفاع از دین و ناموس ایران و ایرانی را پیشه خود ساختند و اکنون هم از مردان بی ادعا یند .

/ 1 نظر / 6 بازدید
مصطفی پورسینا

بسمه تعالی مدیر محترم سایت با سلام و درود فراوان بدینوسیله از جنابعالی دعوت مینمایم از سایت www.mostafapursina.com دیدن فرمایید .ضمناً در صورت مفید تشخیص دادن آن، خواهشمندم در صورت امکان آدرس آنرا بصورت لینک بنام تدریس اینترنتی رایگان انگلیسی از مصطفی پورسینا در سایت تان در قسمت لینک های دوستان و یا هر جاییکه جنابعالی صلاح میدانید قرار دهید تا بازدیدکنندگان و طرفداران سایت شما خصوصاً دانش آموزان که امتحانات خرداد ماه را در پیش دارند از طریق این لینک از تدریس رایگان ما که با روش ابتکاری ، بسیار شاد همراه با شعر، قصه ، طنز و زبان رنگها ارائه شد ( تا مطالبش برای همه قابل استفاده باشد ) بهره مند شوند. و من نیز محتاج نظرات و انتقاد های سازنده آنها جهت بهبود سایتم برای خدمت به هموطنانم میباشم. در پایان اگر جنابعالی فکر میفرمایید وجود لینک سایتتان در سایت آموزشگاهم لازم است حتماً آنرا برایم ارسال فرمایید تا اطاعت امر نمایم. این پیام را قبلاً هم برایتان فرستادم امیدوارم با وجود این همه مشکلات فنی در ارسال یکی از آنها بدست جنابعالی برسد.. باتشکر مصطفی پورسینا استان مازندران شهرستان نکا www.mostafapursina.c