مثنوی موسی و شبان (قسمت اول)

با سلام 

بعد از سخنرانی زیبای آقای دکتر در ایام محرم شاهد اشتیاق زاید الوصف دوستان جوان و خداجو بودیم که موافق با فرمایشات ایشان موضع گیری کرده و می کنند و از طرفی آنها که در بین آباد حضور داشته و دسترسی به تکنولوژیهای روز ندارند نقد می نمایند و ایراد و در مجموع جامعه کوچک ما به سمت گفتگو و تحول جالبی در حرکت است . بی مناسبت ندیدیم که شعری را از دفتر دوم مثنوی برگزیده و تقدیم شما دوستان کنیم و نقد های زیبای شما را پذیرا باشیم .

            دید موسی یک شبانی را به راه          کاو همی گفت ای کریم و ای اله

             تو کجائی تا شوم من چاکرت؟             چارقت دوزم کنم شانه سرت

             ای خدای من فدایت جان من              جمله فرزندان و خان و مان من *

             تو کجائی تا که خدمتها کنم؟               جامه ات را دوزم و بخیه زنم *

             جامه ات شویم شپشهایت کشم       شیر پیشت آورم ای محتشم

             ور تو را بیمارئی آید به پیش                من تو را غمخوار باشم همچو خویش 

             دستکت بوسم بمالم پایکت                وقت خواب آید، بروبم جایکت

             گر بدانم خانه ات را من مُدام              روغن و شیرت بیارم صبح و شام *

             هم پنیر و نانهای روغنین                    ُخمرها، چغراتهای نازنین *

          سازم و آرم به پیشت صبح و شام      از من آوردن،  ز تو خوردن تمام *

          ای فدای تو همه بُزهای من               ای به یادت هی هی و هیهای من

          زین نمط بیهوده می گفت آن شبان     گفت موسی با کی استت؟ ای فلان

          گفت با آن کس که ما را آفرید              این زمین و چرخ از او آمد پدید

          گفت موسی، های خیره سر شدی   خود مسلمان ناشده کافر شدی

          این چه ژاژ است؟ این چه کفر است و فشار؟    پنبه ای اندر دهان خود فشار

          گند کفر تو جهان را  َگنده کرد              کفر تو دیبای دین را ژنده کرد

         چارق و پا، تا به لایق مر تراست          آفتابی را چنینها، کی رواست؟

         گر نبندی زین سخن تو حلق را            آتشی آید بسوزد خلق را

          آتشی گر نامدست، این دود چیست؟ جان سیه گشته، روان مردود، چیست؟

          گر همی دانی که یزدان داور است      ژاژ و گستاخی، تو را چون باور است؟

          دوستی بی خرد، خود دشمنی است حق تعالی زین چنین خدمت غنی است

          با که می گویی تو این؟ با عم و خال    جسم و حاجت در صفات ذو الجلال

          شیر او نوشد که در نشو و نماست     چارق او پوشد که او محتاج پاست

          ور برای بنده است این گفت وگو         آنکه حق گفت او من است و، من خود او

          آن که گفت، انی مرضت لم تعُد          من شدم رنجور، او تنها نشد

          آن که بی یسمع و بی یبصر شدست  در حق آن بنده این هم بیهدست

          بی ادب گفتن سخن با خاص حق        دل بمیراند سیه دارد ورق

          گر تو مردی را بخوانی فاطمه              گر چه یک جنسند مرد و زن همه

          قصد خون تو کند تا ممکن است          گر چه خوش خوی و حلیم و ساکن است

          فاطمه مدح است، در حق زنان            مرد را گویی، بود زخم سنان

          دست و پا در حق ما استایش است    در حق پاکی حق، آلایش است

          لَمْ یلِدْ لَمْ یولَدْ او را لایق است            والد و مولود را او خالق است

        هر چه جسم آمد، ولادت وصف اوست     هر چه مولود است، او زین سوی جوست

          زانکه از کون و فساد است و مهین      حادث است و محدثی خواهد یقین

          گفت ای موسی، دهانم دوختی         و ز پشیمانی تو جانم سوختی

          جامه را بدرید و آهی کرد تفت             سر نهاد اندر بیابانی و رفت

داستان موسی و شبان برگرفته از دفتر دوم مثنوی معنوی مولوی رازونیازوگفتگوی چوپان باخداوند :     گرما بیداد می کرد و دشـت درآرامش وسکوتی عمیق فرورفته بود و زوزه ی باد هر از چند گاهی سکوت دشت را بر هم می زد ، چوپان و گوسفندانش راهی طولانی را برای رسیدن به چشمه طی کرده بودند و حالا سیراب از آب چشمه ،  در سایه ی درختان اطراف چشمه آرام گرفته اند .

        چوپان پس از اطمینان از سیرابی گوسفندانش ، دستی در آب فرو برد و نان خشکیده اش را آبی زد و سفره ی ناهارش را پهن کرد ، غذایش که تمام شد ، کوله پشتی اش رازیر سرش گذاشت و دراز کشید ، چشم به آسمان دوخت ، آبی و بیکران ، آسمانی که بی هیچ ستونی ، سر بر شانه های مهربان زمین گذاشته است . به روز فکرمی کرد که به نیمه رسیده بود و به شب ، که باید گوسفندان را سالم به آغلشان برساند .                                                                                

       باخودمی اندیشید این چند گوسفند برای نگه داری نیازمند منند ، مگر می شود زمین ، آسمان ، خورشید ، چشمه ، ماه ، ستاره چوپان نداشته باشند ؟ چوپان بزرگی که روز خورشید را برا ی گرما و شب ماه و ستاره ها را برا ی نور و روشنایی  با خودش می آورد ، زمین را پر از آب و علف کرده تا گوسفندان من از علفش  بخورند و شیر تولید کنند.

     اومطمئن بود که دستی پرقدرت در آن دوردست ، یا نه در همین نزدیکی ، کنار خودش ، خالق این همه زیبایی ست  . از جایش تکانی خورد و به درخت تکیه داد ،  دلش لبریزازشوروشوق شده بود ، در آن خلوت و تنهایی چقدر با خالق این همه زیبایی احساس نزدیکی می کــرد ، آنقدرنزدیک که می خواست دستش را دراز کند ودستان مهربان اور ا در دستانش بگیرد ، آنقــــدر نزدیک که حس می کرد در کنارش است و او در این تنهایی ، می تواند با او صحبت کند و با خودش زمزمه می کرد که :

     « خدایا ! خودت  را به من نشان بده تا من بنده وغلام وخدمتگزارتو بشوم ،  کفش هایت را  بدوزم ، به موهای سرت شانه  بزنم .  جان ومال وخانواده وفرزندان وهمه سرمایـه ام را فدای تو کنم   ،  پیراهنت رابشویم وآنهارابرایت پاک وپاکیزه کنم  ، شپش های تنت را بکشم وبرایت شیــر بیاورم ووقتی که مریض شدی  ازتـوپرستاری ومراقبت کنم وغمخوارومونس غم های تو شوم . دست هایت راببوسم وبرای اینکه خستگی ازپاهایت  بیرون برود آنهارابمالم وماساژبدهم و در هنگام خواب تخت خوابت راپاک کنـم  .

     خدایا !  خانه ات را به من نشان بده تا من هـر صبح وشب برایت روغن وشیرباپنیرونان های روغنی به همراه کوزه هایـــی ازماست آب کشیده بیاورم تا تو آنها را بخوری . برای تو  آواز بخوانم و همه بزهای خودم را فدای تو کنم :

/ 100 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احمد

18-هرگز جمله های پول ندارم امکان ندارد را بکار نبر زیراضمیر نا خودآگاهت آن را ضبط و بر هما ن اساس تا آخر عمر شما را ازهر گونه امکانی بی بهره میکند 19- یاداشت کنید یک کلمه 6 حرفی شما را به همه آرزوهایتان میرساند خ و ا س ت ن 20- موانع را از پیش رو بردارید : همواره مصمم باشید وقتی مشکل خوردید چشمت را ببند و صبورانه بیندیش

رضا

وحیدجان عذر خواهی تو نشان شخصیت والا وگرانقدرت می باشد من هم به تواضع وفروتنیت درود می فرستم وبه دوستی چون تو افتخار می کنم ویک خواهش : ( به سایت من که با همین وبلاگ (بین آباد ) لینک شده است سر بزن ومن وهمکارانم را از نظرات ارزشمندت بی نصیب نگذار )موفق باشی وهمچنان اندیشمند

[خنده][قهقهه][خنده][قهقهه]

آقای رهبر سلام وپیوندتان مبارک

احمد

آیا میدانید : 1- انسان در عمر متوسط بیش از 163 میلیون لیتر هوا استنشاق میکند پس هر کدام از دوستان امسال یک درخت بکارند تا هوای تنفسی خودشان را جبران کنند 2- در یک سانتی متر مربع پوست شما 12 متر عصب و 4 متر رگ وجود دارد الله اکبر 3- قلب یک فرد در عمر متوسط حدود 3000 میلیون بار میتپد 48 میلیون گالن خون پمپ میکند مواظب قلبت باش عصبانی نشو . ورزش کن . چربی را محدود کن 4- استرس میتواند 5 بار سیستم ایمنی را ضعیف کند اگر از بیماری و سرطان واهمه داری از استرس به شادی فرار کن 5-طول رگهای انسان 508000 کیلومتر میشود عظمت خودت را بیادآور 6- حس بویایی انسان قادر به تشخیص 10000 بوی متفاوت میباشد از بوی گلها و عطر و...... لذت ببر 7- در کره زمین 102 عنصر وجود دارد و تقریبا همه ی عناصر در ساختمان بدن وجود دارد 8- گرمترین نقطه جهان گندم بریان در کویر لوت با 75 درجه گرما ست 9- آیا میدانید 5000بیلیون الکترون به صفحه تلویزیون بر خورد میکند تا تصویر ایجاد شود 10- شادباشید آیا میدانید شادی را باید خودتان به خود هدیه دهید

احمد

درود برمدیر وبلاگ

آقای دکترسلام راه پول دار شدن را نشون بده.چی داری می گی ..........؟

میخواهید پولدار بشوید؟آدم بفروشید الان پول تو آدم فروشی هست[خنده] ماهی ۲ تا آدم بفروشید بعد سه ماه ۲۰۶ سوار شوید دیگر سرکار هم نمیخواهد بروید فقط گوشی را بردارید و زنگ بزنید به یک بدبخت و یه معامله تریاک یا عرق جور کنید برایش بعد یک زنگ به پلیس بزنید و او را لو دهید ماهی ۲میلیون بی دردسر به حسابت می آید. الان کسب و کار خوبی شده است دارد جای خودش را باز میکند در روستای ما هم شغل آینده دار،با کلاس،خدمت به کشور،دستگیری عوامل قاچاق،بدون سرمایه اولیه کاملا هم تضمینی است

اقای دکتر پولدار بابا پولدار [قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه]

تاجدینی

دوستان بحث را تمام کنیم بهتر است الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس والله یحب المحسنین؛ ]آل عمران.134[ مومنان در هنگام عصبانیت خشم خود را فرو می برند و ازخطای مردم در می گذرند وخدا نیکوکاران را دوست دارد.» «کظم» در لغت به معنی بستن سر مشکی است که از آب پر شده باشد و به طور کنایه در مورد کسانی که از خشم و غضب پر می شوند ولی از اعمال آن خودداری می نمایند، به کار می رود. «غیظ» به معنی شدت غضب وحالت برافروختگی و هیجان فوق العاده روحی است، که بعد از مشاهده ناملایمات به انسان دست می دهد. حالت خشم و غضب از خطرناک ترین حالات انسان است و اگر جلوی آن رها شود، در شکل یک نوع جنون و دیوانگی و ازدست دادن هر نوع کنترل اعصاب خودنمایی می کند و موجب می شود که بسیاری ازجنایات و تصمیم های خطرناک از انسان صادر شود که انسان یک عمر باید کفاره و تاوان آن را بپردازد. پس دوستان بیایید برگردیم به قبل از محرم بنده خودم عذر خواهی میکنم اگر با دوستانم مجادله کردم