تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | نويسنده : بین آبادیها

امروز 19دی ماه را هیچوقت خیلی ها فراموش نمی کنند آنهایی که در کوران جنگ حضور داشتند . دی ماه سال 65 بود منطقه جنوب بوی باروت وخون می داد .استشمام عطر شهدایی که در عملیات کربلای 4 پرپر شده بودند و پیکرهای پاکشان در امتداد جاده اهواز به خرمشهر به پشت جبهه منتقل می شد . انگار هنوز دیروز بود که آقای جوریان فرمانده مخابرات گردان ما که گردان کاتیوشای تیپ 61 محرم بود به مقر گردان آمدند . ایشان خیلی سراسیمه بود و می گفت که در منطقه آبادان بخش زیادی از نیروهای ما به علت استفاده صدام خبیث از گازهای شیمیایی شهید شده اند و نیرو ی مخابرات لازم است . خیلی تلاش کردند که مرا نبرند اما دست بردار نبودم و بالاخره ایشان مرا به همراه خود به خرمشهر قهرمان و از آنجا به ابادان بردند . مدتی در مقر ابادان با دوستان دسته کاتیوشا  روزگار گذراندیم . آنهم در یکی از خانه های خالی از سکنه تا سنگرهایمان را درست کنیم . چند روزی بود که در دل نخلستانها مشغول ساخت سنگر بودیم . سنگرها ساخته شد و ما به منازل جنب سنگرها رفتیم تا سنگرها را تجهیز کنیم . اما همان شب اول یک خودروی آیفا آمد و گفته شد که همه تجهیزات راجمع کنید که برویم . همه میگفتند چه خبر است از جمله اقای اسدی . اما هیچ نمی شنیدند . سریعا تجهیزات جمع آوری شد و سوار بر ایفا به طرف دژ خرمشهر براه افتادیم .شب چهاردهم ماه بود هوا روشن بود . هر کسی در فکری بود . من آنشب در فکر  شهید محمدی همشهری بیرجندیمان بودم که همین چند روز پیش  پیکر زغال شده اش را به پشت جبهه فرستاده بودند . پسر نازنینی بود روحش شاد . خیلی از دوستان مشغول دعا و مناجات و خلوت با خدایشان بودند و معلوم نبود که فردا چه می شود . نیمه های شب به پشت دژ خرمشهر رسیدیم . حسابی خسته بودیم . در یک سنگر تازه ساز که فقط آهن آن سرپا شده و  پلیتهای آهنی آن نصب شده بود مستقر شدیم . هنوز خاکریزی و تکمیل استحکام آن انجام نشده بود . چند لحظه ای نگذشته بود که یک کامیون مهمات رسید و بایستی به سرعت تخلیه می شد . دسته جمعی کامیون را خالی کردیم و رفتیم که بخوابیم . اما مگر می شد بخوابی . هر آن در نزدیک سنگرمان گلوله توپی فرود می آمد و ما تا مدتی نمی توانستیم بخوابیم . اینجا مقدمات عملیات کربلای پنج بود . ان شب خاطره انگیز به صبح رسید و فردا ما مشغول کشیدن سیم و وصل تلفنهای قورباغه ای سنگرها بودیم که دوباره اقای جوریان با یک موتور آمد و گفت حسین سریع وسایلاتو جمع کن باید برگردی عقب  . از من اصرار بود و از ایشان انکار و بالاخره مجبور شدم و حرف فرمانده را قبول کردم . با هم چند کیلومتری عقب تر رفتیم و در قرارگاه تاکتیکی در یک چادر مستقر شدیم . چند روزی در قرارگاه تاکتیکی بودیم . اما یک شب صدای مهیبی شنیدیم بیرون پریدیم و تمام لامپها را خاموش کردیم . دیدیم صدای یک هواپیمای جنگنده است که برای بمباران مقر ما آمده است . آن شب مقدار زیادی بمب خوشه ای بر سرمان فرو ریخت اما چون شب بود در فاصله کمی از خاکریز فرود آمد و تلفات و خساراتی نداشت . ناگفته نماند که ما در نزدیکی سه راهیی مستقر بودیم که بعدها متوجه شدیم شهید تاجدینی هم در نزدیک ما نیرو داشت و هر روز با موتور ترل مخصوص خود از آنها بازدید می کرد . اما ایشان که تازه به بیرجند آمده بود نامه  و مقداری وسایل برایم اورده بود و در نامه ای که به من نوشته بود تقاضای آدرس دقیق را می کرد . اما من هم به دلایل امنیتی نتوانستم آدرس دقیق مقرمان را برایش بفرستم و با هم قرار گذاشتیم که در روز 23 بهمن که روز ترخیصمان بود در 5 طبقه اهواز همدیگر را ملاقات کنیم . اما ما زودتر ترخیص شدیم و دیدارها با این شهید بزرگوار قیامتی شد . روز بعد اقای جوریان آمده و گفتند باید باهم به خط مقدم نبرد در منطقه عمومی شلمچه بریم  . باز تعدای از همسنگران و دوستانمان شیمیایی شده بودند . مخصوصا آقای غلامی که سرباز و از بچه های مشهد بود به شدت شیمیایی شده بود و صورتش پراز تاولهای سیاه بود. با هم به منطقه رفتیم و من که 16 سال بیشتر نداشتم در پوست خودم نمی گنجیدم .به سنگر فرماندهی رفتیم و تجهیزات مورد نیاز را تحویل گرفته و مستقر شدیم . یادش بخیر . فرمانده دسته ما آقای طاهری از کاشمر بودند ایشان بسیار مرد وارسته و با تقوایی بودند . عملیات به شدت ادامه داشت . ما چند شبانه روز با سه کاتیوشا روی مواضع عراقیها موشک می ریختیم .و رزمندگان دلیر از مواضع مستحکم عراقیها در دریاچه ماهی و ... عبور می کردند . هر روز هواپیماهای دشمن برای خاموش کردن آتش توپخانه به ما حمله می کردند . اما هر روز یک یا دو فروند از انها سرنگون می شدند . عملیات به نقطه حساس رسیده بود . آن شب 6 قبضه کاتیوشا در محل ما مستقر شده بود .همزمان ارتباط قرارگاه با تمام نیروهای مستقر در منطقه برقرار شده بود . آنطرف خط سردار عزیز حاج محسن رضایی بودند که به ما خدا قوت و خسته نباشید می گفتند . اشک شوق در چشمهایمان جمع شده بود دوستان تمام سنگر انرژی دوباره ای گرفتند و دست بکار شدیم .  من گرا را از دیدبان گرفته و به هدایت آتش اعلام می کردم . دوستان هدایت آتش مختصات آنرا روی صفحه مختصات پیاده و به من می دادند و ما هم به آتش بار . خلاصه همزمان  با دستور شلیک ، 180 موشک کاتیوشا بر روی پلی می ریخت که تنها معبر مهم و اصلی عراقیها به بصره بود . من که یک دوربین هم به قرض گرفته بودم  خیلی علاقه داشتم که عکس شلیک همزمان آتشبارها را بگیرم . بعداز فرمان آتش بیرن پریدم که عکاسی کنم . غافل از اینکه موج انفجار آنها آنقدر زیاد است که نزدیک بود در دوربین کنده شود و فیلم سوخت و  در حسرت ثبت آن لحطه ماندم . یاد و خاطره همه شهیدان گلگون کفن شلمچه بخیر و روحشان شاد و یاد فرماندهان بزرگ و بلند مرتبه از جمله آقایان جوریان ، اسدی ، طاهری و سایر فرماندهان گرانقدر گردان بخیر آنانی که در اوج عظمت و بزرگواری و تقوا ، کوچکی و خادم بودن به ملت و کشور و رهبر و دفاع از دین و ناموس ایران و ایرانی را پیشه خود ساختند و اکنون هم از مردان بی ادعا یند .


برچسب‌ها: کربلای 5, شلمچه, جوریان, خاطره